دوشنبه 1390/11/24
1)
عشق و وفا در سر تو جا شدنی نیست آن دل لا مذهبت اغوا شدنی نیست
پشت نگاه تو اسیر مژگانت قفل دو چشمی که دگر وا شدنی نیست
باز ستم کردی و من در پی کتمان خون دل...این خون دل حاشا شدنی نیست
تا قدر و فال ز دست تو برافتد وای به من این "من" و "تو" ما شدنی نیست
هر چه که کردم غزلم بی ثمر افتاد چون دل لامذهبت اغوا شدنی نیست
2)
در لغت نامه ی دل واژه ی "خوشحالی" نیست
غم قرین است به احوال که احوالی نیست
دم به دم در سر خود قفل و قفس می سازیم
حس پرواز کجا بود؟! دگر بالی نیست
باز هم بدعت نو ، اینکه خوشی جرم بزرگ...
همه راضی به قضایند که جنجالی نیست
همه تقصیر سر حاکم بدذات و پلید
مانده ام حال که در شهر دگر والی نیست_
پس چرا باز سوالی به جوابی نرسد؟
پس چرا در غزلم واژه ی خوشحالی نیست؟!
3)
احساس یاسی که مداوم می شود تشدید
دیوانه ای اما درون کوچه می خندید
رو سوی غم دارد دگر شب های مردی که...
دیوانه اما روز و شب با غصه می جنگید
آن شخص عقل است و خوشی را وهم می داند
عقلی که خوابیده درون بستر تردید
دیوانه دل بود و یقینا شاد می ماند
فردای او با خنده هایش می شود تمدید
شخصی درون قصر خود مهتاج خوشبختی
دیوانه ای اما درون کوچه می خندید
((وحید محسنی))
نوشته
شده در
ساعت 13:19 توسط vahid
لینک ثابت